شب و ظهر عاشورا - خونه مادربزرگ 2

رسم بر این بود که هر سال دسته ی زنجیر زن به پشت درب بزرگ خونه مادربزرگ میرسید در حالیکه در بسته بود و ما همه اینطرف در تو حیاط منتظر میبودیم تا مادر بزرگ بره درب و به روی دسته ی عذادار باز کنه. اینطرف در روی زمین چند دستمال بزرگ پهن بود و اهالی اگه پولی نذر کرده بودند روی اون دستمال یا پارچه قرار میدادند.

اون شب خاص مثل هر سال دسته ی عزادار به پشت درب رسیده بود. قصاب به همراه گوسفند و یک نفر منقل و اسپند به دست بعلاوه همه ی اهل فامیل و دوست و آشنا منتظر بودیم تا مادر بزرگ مثل هر سال درب رو به روی دسته ی عزادار باز کنه.

اما انگار مادربزرگ برعکس همیشه درحالیکه زبانه قفل درب رو در دست داشت حاضر نبود درب رو باز کنه. نوحه خون نوای السلام السلام سر داده بود و ما همه مات و مبهوت به مادربزرگ نگاه میکردیم که با چشمی گریان در حالیکه چیزی زیر لب میگفت حاضر نبود درب رو باز کنه. حالتش مثل کسی بود که از چیزی قهر کرده باشه.

پدرم و چندتا بزرگ تر بهش نزدیک شدند و با تعجب پرسیدند عزیز ( مادربزرگ پدریم رو عزیز صدا میکردیم ) چرا درب رو باز نمیکنی؟؟ همه منتظرن. اینا مهمون ما هستند ...!!!

اما عزیز از حضرت زینب س بدجور شاکی بود. لحن حرفاش که با حالت قهری و عتاب خاصی با بغض و اشک خطاب به حضرت زینب س میگفت این بود که من سالهاست که پذیرایی دسته ی عزادار حسینم. سالهاست تو خونه ی من واسه پسر فاطمه و برادر و خاندان شما عذاداری میکنن. هر جا نشستم و بلند شدم گفتم یا زینب و.... پس چرا به من نگاه نمیکنی ؟؟ من مادرم مث شما ، نمیتونم بیماری پسرم و ببینم. نه دیگه نمیزارم اینا بیان تو و.....

اشاره عزیز به بیماری داداشم تو اون سال ها بود . گله شکایت عزیز از حضرت زینب س چشمای همه حتی قصاب و تر کرده بود. با وساطتت بزرگترا بلاخره عزیز راضی شد که درب و بروی دسته ی عزادار باز کنه.  درِ بزرگ باز شد و دسته ی بزرگ زنجیر زن در میان دود و بوی اسپند با خوشامد گویی عزیز و بزرگ ترا وارد حیاط شدند. میون دار دسته پارچه های پهن شده روی زمین که هر کدوم حاوی پولهای نذری بود و جمع کرد.

عزادارن دسته ، تو حیاط به شکل یک بیضی بزرگ ایستادند در حالیکه با نوای  ترکی  نوحه خون و صدای سنج و طبل ؛ سنگین زنجیر میزدند. با اینکه جز پدر و خود عزیز کسی ترکی نمیفهمید اما همه گریه میکردند. نمیدونم چرا این زنجیر زن ها علاوه بر اینکه همه مشکی پوش بودند ؛ یه دستمال یا پارچه ی مشکی رنگ شبیه دستمال سر ، روی سرشون بسته بودند.

زنجیر زنی با شور و حال خاصی برگذار میشد و بعدشم نوحه خون روضه حضرت ابالفضل رو میخوند و من اون موقع ها با سن کمی که داشتم  اشک های عزیز و بعضی از بزرگترهای فامیل مث عموی مادرم رو خوب یادمه و هیچوقت فراموشم نمیشه.

 

موقع اذان صبح وقت آبکش کردن برنج ها بود. اون وقت صبح چندتا از مردای فامیل بعلاوه کسانی که حاجتی داشتند از خاب بیدار میشدند و به کمک آشپز برنج 5 ؛ 6 تا دیگه بزرگ رو با صلوات فرستادن آبکش میکردند. اونایی که حاجت داشتن یا نذری داشتن بر این عقیده بودند که این کار حاجتشون رو برآورده میکنه.

کمک و همدلی و تحرک فامیل و اهالی محل از صبح عاشورا پای دیگ های غذا و داخل خونه پدربزرگ واسه محیا کردن سفره پذیرایی با شور حال خاصی شروع میشد. کل حال و پذیرایی بزرگ خونه که به تنهایی شاید حدود 150 متر میشد رو سفره پهن میکردند. بشقاب های سبزی خوردن رو به همراه برش های نون منظم رو سفره ها میچیدند.

چایی های خوش رنگ و  طعم تو استکان های کمر باریک که از سماور قدیمی مادربزرگ ؛ هر از چندگاهی تو قسمت مردونه میرسید واقعا برام خاطرانگیز بود. 

 

پنجره اتاق پذیرایی رو به حیاط پشتی که محل استقرار دیگ ها بود باز میشد. از همونجا ظرفهای غذا رو به داخل خونه دست به دست انتقال میدادند. حوالی ظهر دسته عزادار سینه زن مسجد پایین که به رسم هر سال از زیارت بقعه حضرت بی بی شهربانو همسر امام حسین که واقع در کوهی به همین نام بود ؛ برمیگشتند به همراه جمعی از اهالی محل جهت صرف غذا به منزل پدر بزرگ میومدند. انبوهی از اهالی هم پشت در به صف میاستادند تا غذای نذری بگیرن.

 

با اینکه خود مسجد پایین هم ظهر عاشورا غذای نذری میداد اما نمیدونم چرا اهالی محل کمتر به غذای مسجد رغبت نشون میدادند.

یکی دو ساعت بعد از پذیرایی از مهمونا ؛ بعد از خلوت شدن خونه تازه اعضای فامیل و دوست و آشنا دور سفره میشنند و ضمن صحبت در مورد کیفیت برگذاری مراسم ؛ ناهار ظهر عاشورا شون رو میخورن. قیمه پلویی با مزه یی فراموش نشدنی. نمیدونم اون مزه فوق العاده از کجا میومد شاید بخاطر خستگی ناشی از چند روز تلاش و کار میبود.

با اینکه پذیرایی از بیش از 1000 نفر مهمون رمقی رو واسه کسی در غروب عاشورا باقی نمیگذاشت اما هیچکس تا خونه ی مادر بزرگ  به شکل اول تمییز و مرتب نمیشد اونجا رو ترک نمیکرد.

چند روز بعد از عاشورای اون سال یه روز یکی از اقوام دور با یک بریده آگهی روزنامه اومد خونمون. آگهی مربوط به یک پزشک اصفهانی بود که ادعا میکرد تونسته بیماری امثال داداشم رو درمان ک و واقعا اینکار رو کرد و شش ماه بعد دادشم برای همیشه به لطف نذر عزیز خوب شد.

چند سالی هست که عزیز از بین ما رفته. عزیزی که انگار مادر همه ی فامیل بود وقتی رفت انگار نذر زیبای ظهر عاشورا رو هم با خودش برد.

/ 1 نظر / 12 بازدید
محیا

با اینکه اونجا نبودم و تا حالا عزیز رو ندیدم نمیدونم چرا منم مث بقیه آدمایی که تو اون فضا بودم رفتم تو حسی که عزیز داشته ...خیلی متاثر شدم ...اینقد خوب تو صیف کردی که چشمای منم مث بقیه تر شد