شب عاشورای خونه قدیمی مادربزرگ

 دوست دارم کز غم جانسوز عاشورا بمیرم 

بنده ای باشم و ازعشق حسین یک جا بمیرم

 

میکشد شرمم که بعد از او نفس آید هنوزم 

جای دارد کز غم این زندگانی ها بمیرم 

 

می زنم خود لاف عشق اما شود ثابت زمانی 

چون رسم برکوی عشقم جان دهم آنجا بمیرم

 

کاش سر بر تربت کویش نهم در آخرین دم 

در جوار قتلگاه زاده ی زهرا بمیرم

 

کشته شد میر جهانی، مرگ بر این زندگانی  

زندگی آن است کز این محنت عظمی بمیرم

 

هرطرف گلچهره ای درخاک و خون افتاده بی جان

یارب از داغ کدامین لاله ی احمر بمیرم؟؟؟

 

از برای اصغر و قاسم نثار این جان نمایم 

یا که از داغ حسین و اکبر لیلا بمیرم؟؟؟

 

یا کنار نهر علقم،دست غم برسر بکوبم؟

وز غم ناکامی آن تشنه لب سقا بمیرم  

 

آرزو دارم خدایا چون رسد به پایان

در حریم قدس این گلخانه ی دنیا بمیرم....

 

 

متاسفانه اسم شاعر رو نمیدونم.

 

حدودای سال 65 پدر بزرگ مادریم به یه بیماری قلبی دچار شد. مادر بزرگم نذر کرد تا اگه پدر بزرگ حالش خوب شه هر سال ظهر عاشورا  دسته عزادار مسجد پایین ِ محل و به صرف غذای نذری دعوت کنه. پدربزرگ حالش خوب شد و از همون سال هر ساله از چند روز مونده به عاشورا ما در تکاپوی ادای نذر مادربزرگ بر اومدیم.

پدربزرگ پدریم که من هیچوقت ندیدمش طبق چیزایی که پدرم و بقیه اهل محل میگن موسس هیئت عذاداری مسجد بالای محل به اسم هیئت قمر بنی هاشم که تُرک هم هستند بوده. از خیلی قدیم که من یادم نمیاد این دسته عزاداری مسجد بالا که زنجیر زن هستند رسم داشتند که شب عاشورا حرکت میکنن و واسه عزاداری به منزل اون دسته از  اهالی محل که نذر دارن میرن.

یکی از کسانی که از سالها پیش که بازم من یادم نمیاد نذر کرده  تا  زنجیر زن های این هیئت هر ساله در شب عاشورا واسه عزاداری برن منزلشون عموی مادرم هست که منزلش درست دیوار به دیوار منزل پدربزرگم قرار داره و البته هر دو در یک باغ نسبتا بزرگ واقع شده اند.

البته دوتا خونه از طریق راه ارتباطی از گوشه هر دو حیاط به هم وصل میشوند. دوران کودکی و نوجوونی من تو حیاطهای باغ گونه ی این دو خونه ی نسبتا بزرگ گذشت.

یکی از خاطره انگیز ترین اوقات سال برای من از یک هفته مونده به عاشورا شروع میشد وقتی که همه ی فامیل جمع میشدن خونه ی مادربزرگ و یک هفته ی تمام برای ادای نذر در شب و ظهر عاشورا زحمت میکشیدند.

حدود 10 تا دیگ ِ بزرگ رو میشستیم و آماده میچیدیم گوشه حیاط پشتی زیر درخت کاج قدیمی. اون اوایل میرفتیم اطراف زمین های کشاورزی پدربزرگ و کلی هیزم واسه آتش زیر دیگ ها جمع میکردیم. اما سال های بعد از کپسول گاز و اجاق استفاده کردیم.

دایی بزرگم حدود 5 تا 6 عدد گوسفند سفارش میداد که همه قربانی میشدند و بعدش یه جمع 7 ، 8 نفری از مردها تو یک اتاق بزرگ دورهم جمع میشدن تا گوشت اون گوسفند ها رو بصورت قرمه خورد کنند.

جمع زن ها هم مشغول پوست کندن و خلال کردن 5 ،6 تا گونی بزرگ سیب زمینی و پیاز میشدند. گروهی دیگه هم مشغول پاک کردن حدود 20 تا گونی برنج میشدند.

هر کسی تو فامیل به فراخور حالش یه بخشی از نذر رو به عهده میگرفت. یکی چند کیلو لپه نذر میکرد. یکی چند حلب روغن یا برنج. یکی سبزی خوردن رو و یکی هم دوغ. یادمه داداش کوچیکم نذر کرده بود تو اون یک هفته به همه ی اون جمعی که زحمت میکشیدن چایی بده و البته شیرینی یا میوه پذیرایی از دسته عزادار زنجیر زن در شب عاشورا رو هم بعهده گرفته بود.

مدیریت کردن و تقسیم وظایف همه ی کمک کننده ها غالبا بعهده ی بزرگ ترا بود.

ناهار و شام این فامیل نسبتا بزرگ هم که تو اون یک هفته همه دور هم تو خونه مادربزرگ جمع بودند شامل کله پاچه و دل و جگر همون گوسفندا بود یا غذاهای نذری زیادی که اهالی محل برامون میاوردن.

اون روزای خاطره انگیز شور حال عجیبی برام داشت. از خنده و شوخی و بازی بچه ها تا نگاه های دزدکی و عشق های دوره نوجوونی هم سن و سالا و حتی دزدکی ناخونک زدن به سیب زمینی های خلالی سرخ شده که انگار خوشمزه ترین خوردنی دنیا بود و.......روزهایی که دیگه تکرار نمیشن.

غروب تاسوعا یکی از دایی هام ( بخاطر قرابت زیاد پدربزرگ و برادرش یعنی عموی مادرم ، ما از بچه گی بچه های عموی مادرم رو دایی خطاب میکردیم. ) گوسفندی رو که قرار بود مقابل دسته عزادار قربونی بشود رو میاورد و به درختی گوشه باغ میبست. همیشه هم چندتا از دختر و پسرهای بازیگوش دور گوسفند بیچاره جمع میشدن و باهاش بازی میکردن.

یکی دیگه از دایی هام هم مسئول تهیه شیر تازه از گاوداری در زمستون و شربت در تابستون واسه پذیرایی از دسته عزادار میشد.

بعد از اذان مغرب ما گوش بزنگ دسته ی  زنجیر زنِ ترکهای مسجد بالا میشدیم که برای عزاداری وارد حیاط و باغ ِ پدربزرگ و عموی مادرم میشدند. به محض شنیدن صدای طبل و سنج یکی دوران دوران واسه آماده کردن منقل ذغال و اسپند به گوشه حیاط میدوید و یکی هم واسه خبر کردن قصاب که گوسفند و قربونی میکرد.

 

 

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
محیا

قبول باشه ...

شبنم

سلام.خیلی خوشحالم دل نوشته های شما رو میخونم.منتظر ادامه هستم.

مریم

آخی یاد فیلم فارسی ها افتادم کتاب بامداد خمار فقط سوژه عشق و عاشقی کم داره دوستم که این وسط بیایی و عاشق دختر همساده بشی و برای کاسه آش ببری [خجالت]